سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود اما زخمی در پهلو دارم...
زخمی که به دشنه ای تیز،پدرم برایم به یادگار گذاشته است...از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم...!!!
پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو،برابر هیچ کیکاووسی،گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده خوشتر، تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان...
زیرا درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند...
پدرم گفته است:قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست...پس زخمهایت را گرامی دار...
زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است...
تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد؛و هیچ نوشدارویی،شگفت انگیز تر از عشق نیست...
و نوشداروی عشق در دستان اوست که نامش خداوند است...
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر،اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود خدا نوشدارویش را دارد...!!!
و نگفته بود که دستهای خدا این همه از نمک عشق پر است...!!!
و نگفته بود که خدا هر که را دوست دارد،بر زخمش نمک بیشتر می پاشد...
زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد...
من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم...!!!
من این پیچ و تاب و این عشق خونین را دوست دارم...
زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم،چوب نیستم،خشت و خاک نیستم،که انسان هستم...
پدرم وصیت کرده است و گفته است:از جانت دست بردار،از زخمت اما نه...!!!
زیرا اگر زخمی نباشد،دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و اگر عاشق نباشی،خدایی هم نخواهی داشت...
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم،زخم عشق است
نظرات شما عزیزان:
|